روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ کابوس

مدتهاست که خرابم...خرابه..خراب

هر لحظه منتظر یک خبر شومم...پر از دلهره و نگرانی

مثل یک پرنده ی بی آشیون که در وسط آسمون سرگردونه

مثل یک درخت طوفان زده ،که تمام شاخ و برگش شکسته

جغد شوم نا امیدی مثل خوره به جونم افتاده

از دنیا و همه چیزش دلزده شدم

مثل یک اعدامی..........هر لحظه منتظر مرگم

هر لحظه منتظرم که اسمم رو برای اجرای حکم اعلام کنند

نمی دونم چرا اینقدر نا امید و افسرده ام

شبی نیست که تو خواب کابوس به سراغم نیاد

تمام عزیزانم که سالهاست از دنیا رفتن....

تمام اونایی که زمانی تو این دنیا بودن و حالا نیستن

و من باشون خاطره ها داشتم

و دوست نازنینم منصوربراتی که روحمون یکی بود 

توی دو تا بدن... و سالها قبل اعدام شد

شبی نیست که به خوابم نیان...............

چند شب پیش خواب دیدم که دارن منو میبرن برای اعدام

دو نفر دیگه ام باهام بودن

هر سه تامون ساکت بودیم ... مثل یخ، سرد و بیروح....

نه التماسی ...نه صدایی....و نه داد و فریادی

ما رو به یه اتاق نیمه تاریک بردن که فقط یه میز کهنه توش بود

گفتن هر چیزی که دارید مثل ساعت،پول،مدارک....و...

همه رو تحویل بدید...چیزی همراهتون نباشه

چند تا کفن رو زمین بود ....گفتن لباساتونو در آرید

واین کفنها رو بپوشید..من و یکی از اعدامیها کفنهامونو پوشیدیم

ولی یکی از جوونا که لباسهای شیکی هم بتن داشت

التماس کرد و گفت تو رو خدا من دوست دارم

با همین لباسام دفن بشم ...من لباسامو خیلی دوست دارم

نفهمیدم بعدش چی شد....ولی من با کفن جذابتر شده بودم...

ما رو به جایی بردن که سه تا طناب دار اونجا بود

کنار هر کدوم از تیرکهای دار هم  قبرهایی عمیق آماده کرده بودن

آسمان آماده باریدن بود...ابری سیاه در اون بالاها خودنمایی میکرد

شروع به لرزیدن کردم.نمیدونم از سرما بود یا از ترس..........

آه..... اونجا فهمیدم که زندگی چقدر مسخرست ...چقدر پوچ و واهی

یکی اومد و ما ها رو به سمت قبرها برد و آخرین لطفشو بما نشون داد

و گفت هر کدوم از شما یکی از قبرها رو برا خودتون انتخاب کنید

تا بعد اعدام داخلش چالتون کنند ... ما سه نفر با ترس و لرز بهم نگاه کردیم

قبرها چقدرکوچیک وعمیق و تاریک بودن...مثل یک سیاه چال

ناله ی شوم جغدی بگوشم رسید... اطراف رو با حسرت و برای آخرین

بار نگاه کردم...چشمم به جغد افتاد که بالای چوبه دار نشسته بود

آمده بود تا جان کندن ما رو ببینه....چشمانش چقدر ترسناک بود..

گورکنها با بیل و سطلی آب بی تفاوت و بیصبرانه منتظر بودن

که بعد از تمام شدن کار ما ....ما رو تو قبرامون بذارن

و خروارها خاکی که اونجا بود رو روی ما  بریزن

میخواستم فریاد بزنم نه....تو رو خدا منو نکشید

ولی صدام در نمی اومد....اشک تو چشمهام جمع شده بود

آه خدایا .....منو از دست این کابوسها نجات بده

خدایا خسته شدم ................چرا اینطوری شدم

                       حسن آواره  92/7/14

نويسنده : ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٤
comment نظرات () لينک