روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ خواب مرگ

شبی خواب دیدم که مرده ام

و آرام و بی صدا در گوشه ای از اتاق کوچک و تاریکم

که پر بود از خاطرات تلخ و درد ناک

با چشمانی نیمه باز و منتظر جا خوش کرده بودم

روی سینه ام که روز گاری از عشق و درد و رنج و محنت پر بود

وقلب عاشقی در آن می تپید

و در این هنگام خالی از تمام دردها و مصیبتها گشته بود

د سته ای از گلهای پژمرده که آغشته به بوی تند کافور بود نهاده بودند

صدای کلنگ گورکنها ،که با آهنگی محزون همراه بود،

از دوردستها به گوش می رسید

اطاق غمگین من ، غرق در سکوت و ظلمت بود

و من فقط همان شب توانستم

برای اولین بار در تمام عمر مصیبت بارم

لذت نیستی و آرامش را بچشم

و در بازوی نوازشگر مرگ

چون در گهواره ای نرم ، آرام آرام بخواب روم

 در آن لحظه ،حسرت هیچ چیز را نداشتم

واز هیچیک از آنچه در زندگی پشت سر گذاشته بودم

 یاد نمی کردم

حتی حسرت عشقهای دوران جوانی دیگر بمن لذتی نمی داد

 فقط در آن هنگام بی صبرانه چشم انتظارعشق نا کام جوانی ام بودم

که در یک روز تلخ رفت و مرا با غم ودرد خود تنها نهاد

منتظرش بودم تا بیاید و بار دیگر با هم سرود عشق سر کنیم

وچه انتظار بیهوده ای

آه.... عمر و لحظه ها چه زود گذشتند ...   

 

                    حسن آواره 90/9/29

 

نويسنده : ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لينک