روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ آلزایمر

`بچه که بودم میرفتم دبستان شوش که اونموقع توی بلوار

 ورودی ایستگاه هفت آبادان بود

مدرسه ی شوش یکی از مدرسه های قدیمی آبادان بود

و من ازش خیلی خاطره دارم

مدرسه ایی دوست داشتنی

با تعدادی کلاس،که دور تا دور حیاط قرار داشت

و الان ازش فقط یه خرابه مونده

که تو همون خرابه هم چند تا کولر سازی

 و یخچال سازی و مکانیکی ایجاد شده...

بگذریم...

 یادمه بعضی موقع ھا میگفتن

فردا شاه می خواد بیاد آبادان.

 لباس نوھاتون رو بپوشین و یه شاخه گل ھم بیارین

 میخوایم بریم استقبال شاه…!

صبح زود بلند میشدم کت و شلوار میپوشیدم

و یه دونه گل از تو باغچه ی خونمون میکندم

و میرفتم مدرسه و مارو میبردن جلوی مدرسه

تو مسیری که شاه با ماشین رو بازش

از تو همون بلوار رد می شد

وآماده می شدیم برای استقبال شاه

مثل آدم میایستادیم

و گل و پرچم دستمون میگرفتیم

و فریاد میزدیم جاوید شاه…

شاه با ماشین خوشگل روباز میومد

و برامون دست تکون میداد و میخندید

و ما ھم به شاه میخندیدیم و ذوق میکردیم

که آقای شاه رو دیدیم…

نه ھیچکدوممون دنبال ماشینش میدویدیم

 نه بھش آویزون میشدیم …

نه دستش رو میبوسیدیم و نه ھی بھش نامه میدادیم

که گشنه ایم یا کار نداریم یا حقوقمون رو نمیدن

چون نه گشنه بودیم نه بیکار بودیم

و نه حقوقمون رو نداده بودن

ھمه خوشحال بودیم…  شاه خوشحال…ماھا

خوشحال…آدما خوشحال….. گربه ھا خوشحال

…کلاغا خوشحال…گنجشکا خوشحال

…حتی مورچه ھا ھم خوشحال

 ماھا خوشحال بودیم چون درس میخوندیم

 و اغذیه رایگان بھمون میدادن

مثل موز ؛ پرتغال ؛ گلابی ،سیب لبنانی

 و پسته و کیک و شیر

بعضی روز ها هم

بستنی چوبی یا بستنی قیفی می دادن

آدما خوشحال بودن چون حقوق خوب میگرفتن و

ھمشون خونه زندگی داشتن

 تازه خیلی ھاشون پیکان و ژیان و آریا و فولکس داشتن…

گربه ھا خوشحال بودن

چون آدمای خوشحال گوشتای استخون رو تا ته نمیخوردن

 و ھمیشه برای اونھا توی سطل زباله

یه غذای خوب پیدا میشد

گربه ھا چاق بودن

اونموقع ھا… کلاغا هم خوشحال بودن

 چون توی حوض خونه ھا ماھی قرمز بود و لب حوض

یه قالب صابون

گنجشکا و مورچه ھا ھم خوشحال بودن

 چون آدمای خوشحال سفره

نونشون رو لب ایوون یا توی باغچه تکون میدادن

 و یه عالمه خرده نون و برنج سھم اونا میشد

خلاصه اینجوری بود دیگه… اینجوری بود…

چیه..؟ چرا گریه میکنین؟

من که چیز بدی نگفتم که…!!

چرا بغض کردین لعنتی ھا…

خُب دیگه خا طره نمیگم…اصلا

ھیچی … من ھیچوقت بچه نبودم…

غلط کردم بابا… ھیچی…ھیچی

اشتباه کردم.تو رو خدا منو ببخشید..

خدایا چرا من

آلزایمر نمیگیرم تا این چیزا یادم بره…چرا …؟

حسن آواره      28/10/90

نويسنده : ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
تگ ها: آلزایمر
comment نظرات () لينک