روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ دخترک تن فروش

روزهای آخر سال از راه رسیده

وچیزی تا آغاز سال مثلا جدید نمونده

امان از این آدمای بیعار

آدمای الکی خوش...

که فکر می کنن

حتما تو سال جدید

دنیا می خواد گل و بلبل بشه

هول شدن نمی دونن چه بکنن

هر روز بازارها  رو گز می کنن

اینو میخرن،اونو می برن

به جای اینکه به خودمون زحمت بدیم

تا یکمی خودمونو عوض کنیم

همش تو فکر عوض کردن

دکور خونه و دکور خودمونیم

حرص ..حرص...حرص

 چقدر ما بد بختیم

که چشمامونو همیشه

 روی واقعیتها می بندیم

و فقط خودمونو می بینیم

واقعا فرق حیوان و انسان تو چیه؟...

این زند گیه که ما آدما داریم؟

این دنیا چه قشنگی داره؟

تمام دنیا رو

جنگ و بدبختی و فقر و فساد و نکبت برداشته

این همه از عمرمون گذشته

تا حالا چه غلطی کردیم؟

که از این به بعد می خوایم بکنیم...

و روز به روز هم داریم بدتر و بدتر میشم

  .....

هوا چند روزیه که خیلی سرده

و من تو یکی از همین

شبهای سرد و برفی زمستان

با همه دغدغه ها

و غم و غصه های همیشگی

مشغول پرسه زدن

تو خیابونای شلوغ و پر تردد

 شمال شهر بودم

در اون شلوغی چقدر احساس تنهایی می کردم

تنهای تنها...

دلم بد جوری گرفته بود

نمی دونم چرا؟

از این حال الکی مردم حالم به هم می خوره

بعضی از بچه های خیابونی

در حالیکه از سرما می لرزیدن

با التماس از رهگذران می خواستن

که ازشون گل یا فال و یا آدامس بخرن

و اون آدمای بی رحم

بی توجه و بی خیال

بدون کوچکترین نگاهی به اون بد بختها

رد می شدن و می رفتن...

نا گهان اونو دیدم

که در گوشه ای از خیابان ایستاده بود

و دنبال مشتری میگشت

چقدر فرق کرده بود

چقدر شکسته شده بود

بله ...خودش بود

اشتباه نکردم

همون دخترک کبریت فروش معروف

خودش بود

فقط بزرگتر شده بود

با اندامی زنانه...

آدامسی در دهانش بود

و با وضعی چندش آور

دهانش رو باز و بسته میکرد

دیگه معصومیت گذشته رو نداشت

صداش کردم

با پوز خندی به طرفم اومد

آرایش غلیضی رو صورتش بود

ولی هنوز با کمی دقت

میشد چشمان مضطرب و رنگ پریده گی رو

تو ی چهرش خوند

پرسیدم کبریت داری؟

لبخند تلخی زد

گفتم خسته ام

میخوام خودمو... دردامو...وزندگیمو به آتش بکشم

خیلی خسته ام

از این بد بختیها و روز مره گیها کلافم

از این نامردیها دیگه حالم بهم می خوره

از این آدمای دو پای...

یک کبریت به من بده!!...

دخترک نگاهی به من کرد

نگاهی تلخ و جانکاه...

که تا اعماق وجودم لرزید

با بغض گفت :کسی کبریتامو نخرید...

سالهاست تن می فروشم

تن رو بهتر میخرن...

رونق بیشتری تو تن فروشی هست

مجبور شدم

برای اینکه زنده بمونم

تن فروشی کنم

اگه میخوای با تو کمتر حساب می کنم

می خری........؟؟؟

                               

                    نوشته:حسن آواره                       90/12/4

نويسنده : ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٤
تگ ها: تن فروشی و حرص
comment نظرات () لينک