روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ بیاد قدیما

 

                                                              

 

بعضی وقتها به این فکر میکنم که چرا آدمها دوست دارن بزرگ بشن تا تغییر بکنن مگه بچه گی بد بوده مگه چیزی که الان هستن خوبه . این چند وقته  خیلی یاد قدیما میوفتم .خیلی احساس تنهایی می کنم.تنهای تنها. با یه کوله بار از خاطرات چندین ساله .با کلی سوالات زیادی ذهنم مواجه شده بدون جواب...

یاد قدیما میوفتم یاد سالهای قدیم دلم برای چراغ لمپو تنگ میشه سالهایی که به تلویزیون این جعبه لعنتی جادویی هیچ وابستگی نداشتیم چون اون موفع و اون ساعت هم چیزی نشون نمیداد.صبح تا شب ولو بودیم تو کوچه پس کوچه های گرم وداغ ،اونم پا پتی. یاد خاطرات شبهای پرستاره ی جنوب می افتم یاد خاطرات خانه پدربزرگ یاد چراغ گردسوز. یاد اون جماعتی که همه دورش جمع می شدن با چه صمیمیت ومحبتی ....

و همه از همه چیز تعریف می کردن از کوسه ای که به یکی ازجوونهای محل رو که در حال شنا بود،حمله کرده بود و یک پاشو قطع کرده بود.از جن حموم قدیمی توی ایستگاه هفت که باعث شده بود دیگه کسی تو اون حموم نره ااز مسجد صدر هاشمی (قدس) که باید برای مراسم محرم آماده  بشه از پدر مادراشون از خوشیها وناخوشیهاشون،ازغم وغصه هاشون.از گرمای طاقت فرسا

از پرنده های مهاجر از نخلهای سوخته وخسته. از مراسم عزاداری تو شبهای محرم. ازنوحه خونی گرم و با صفای بخشو....                

شیعه باز است و غم               با آه و الم

بسر و سینه برزن                که زنو شد محرم

ااز اینکه کی از همه بهتر سنج یا دمام می زنه

یادش بخیر، روزها داس بر میداشتیم میرفتیم کنارشط ایستگاه هفت ،از تو نخلستون،چوب و خار جمع می کردیم تا برای تنور خونمون هیزم جمع کنیم برای پخت نان...

بد جوری یاد مادر بزرگم افتادم. بی بی صداش می کردیم.پیر زن سر زنده ای بود و خیلی مهربون و با انگیزه.مرام مردونه ای داشت . خیلی دوستش داشتم. حالا سالهاست که از دنیا رفته و تنها چیزی که ازش دارم ،یک عکس خیلی داغون و کهنه ست که برام مثل گنج می مونه...

دلم برای دویدن تو ی گران خاکی پشت لین مون  تنگ شده. دلم برای ملخ های سیّدی که خیلی قشنگ و دوست داشتنی بودندتنگ شده و ما تو اون گرمای طاقت فرسا ، ساعتها بی حرکت می ایستادیم و با یه چوب نازک ودراز،که توی یک دستمون بالای سرمون نگه می داشتیم وچهار چشمی به زمین خیره می شدیم تا که سایه ی ملخ رو که در حال نشستن روی نوک چوبمون بود ، بدون اینکه سرمون رو بلند کنیم،آهسته چوب رو پایین می آوردیم و با دست دیگرمون که آزاد بود، اونارو می گرفتیم...

دلم برای آدمهای قدیمی که دیگه کنارمون نیستن تنگ شده

دلم برای اون صفا و صمیمیت قدیم تنگ شده

دلم برای گریه های بی صدای پدر تنگ شده

دلم برای کندن ک‍‌‌نار و سه پستون از بالای درخت تو باغچه ی خونمون تنگ شده

دلم برای حاجی فیروزه ها که بودن و الان نیستن تنگ شده

دلم برای پدر عزیزم تنگ شده

دلم برای  بچه های خوب لین مون تنگ شده

دلم برای خودم تنگ شده....

                                      حسن آواره

 

 

 

 

نويسنده : ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لينک