روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ بیاد سالهای جنگ

انگار همین دیروز بود...

که بچه بودیم...

سن آدم موقعی که بالا میره

و از اون بالا به پایین زندگیش نگاه میکنه

خاطراتشو چقدر نزدیک میبینه

به همین خاطره که گذشته ها همیشه و همه جا همراه آدمند

و هر وقت کسی به گذشته هاش سرک میکشه

اونارو خیلی تازه و نو میبینه

همینه که میگن عمر کوتاست ...

چون تو یه لحظه میشه به سی سال پیش یا بیشتر برگشت

آره داشتم به گذشته هام فکر میکردم

سالهایی که خیلی سریع گذشت

و با تمام خوب و بدش دیگه هیچوقت بر نمی گرده

عمر چقدر با سرعت میگذره...

و هیچ چیزی هم جلو دارش نیست

کاشکی عمر آدما ترمز داشت

تا هر وقت که آدم میخواست

نگه اش داره یا لاافل سرعتشو کم کنه

هر سال این موقع که میشه

با شروع پاییز که خیلی دوسش دارم  (من دیونه ی پاییزم)

یاد اولین روزهای جنگ لعنتی می افتم

جنگی که خاطراتش همیشه همرامه

جنگی که با تمام تلخیهاش

ولی درسهای بزرگی به آدمای اون موقع و ما بچه های اون موقع داد

جنگی که خیلی چیزهارو از ما گرفت

و خیلی از شهرها و آدما رو از بین برد و نابود کرد

و لی باعث شده بود آدما بیشتر همدیگرو دوست داشته باشن

وقدر همو بدونن که متاسفانه الان دیگه مثل اون موقع نیست

من از جنگ متنفرم

چون همه چیز مو ازم گرفت...

کودکی... شیطنت و سرخوشی... دوستای خوبم...

شهر عزیز و زیبا و دوست داشتنی و...............سلامتم

وبه همین دلیل خوشم نمی آد

حرفهای تکراری و بی سر و ته و چرت بگم

یا بخوام حماسه سرایی کنم

من از نگاه دیگری بهش نظر میکنم

جنگ با همه ی بدیهاش

چیزهای خوبی هم داشت

مثل وطن پرستی... شرافت... همدلی... مهربونی...

صفا ....صداقت... عشق... ایثار...

ووووووووووووووووو

که بدبختانه خیلی وقته دیگه خبری از هیچکدومشون نیست...

                

                        حسن آواره     91/7/3

نويسنده : ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۳
comment نظرات () لينک