روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ مرگ و زندگی

بعد از ظهر، یکی از روزای سرد آذر ماه

که خورشید تمام هیکلش خونی شده بود

وآخرین زورهای خودشو میزد تا خودی نشون بده

تنها ... همراه با آرامشی خاص

در قبرستانی ،در خلوت ترین نقطه اش

مشغول قدم زدن بودم و غرق در افکار مالیخولیایی....

که ناگهان صدایی از اعماق وجود به گوشم رسید

و قبر متروکه و تنهای زیر پایم مرا متوجه خود ساخت

صدایی لرزان که از دور دستها

همراه با زوزه ی تند باد سرد و وحشی

که شبیه ناله گرگان گرسنه،بر تار و پودم رخنه می کرد

صدا گفت...

ای رهگذر... تو در دنیای زنده هایی و من برای همیشه خاموش

زمانی منم مثل تو زنده بودم و نفس می کشیدم

و مثل تو بی اعتنا از روی آدمهایی که این زیر خوابیده اند

رد می شدم...

و باورم نمی شد که قراره یه روزی هم من

کنار دست یکی از همین قبرها خاک شوم

و لی این حقیقت تلخیست که یکروز گریبان همه ی ما را می گیرد

و دیر و زود مرگ به سراغمان می آید

ای کاش می فهمیدیم که فرصت زنده بودن

یک بار بیشتر نیست

و قدرش را میدانستیم

و از لحظه لحظه ی زندگی درست استفاده می کردیم

تا حسرتش را بعد مرگ نخوریم

ای کاش می دانستیم بین زندگی و مرگ هیچ فاصله ای نیست

و همینطور که الان از روی قبرها بی تفاوت می گذری

روزی روی قبرت پا می گذارند و ...

                                                           حسن آواره

نويسنده : ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٢
comment نظرات () لينک