روزهای تلخ بی تو بودن (آواره)

شیطان خیلی وقته فریاد میزنه ، آدم پیدا کنید ، تا بهش سجده کنم

+ خاطرات بچه های قدیم آبادان3

قسمت آخر

یادِت می آد

کیش میزٍدیم به ُگلولِه ها (تیله ها)

که تاب می خورد

لذِتِ اینکار ما ها رو ، تا قصر شاه پَریون

تا کهکِشون بالا می بُرد

ِبرا ِبچِه غِریبِه ها

تو لِینمون شیر می شدیم

صِدا میگه، او موقعها

کارخونه های ِپِلاسکو و دمپایی ابری کجا بود

نجار نبشِ لِینِمون

یه جفت کَرکابِ قِشَنگ درست میکرد

(دمپایی چوبی مخصوص زنهای جنوب)

جُفتی یه تومَن سی نِنِه مون

یادِت می آد دنیای قهر ِکردنِمُون

کودِکیها، تُفکِه حَروم

تا قیامت با ِبِچِه ها

قِر قِره ها، بادبادِکها

تیارِه ها، قاصِدکها

کفتربازی، رو پُشت بوم

سنگ پَرونی به کفترهای ِولو

با تیرکِمون

جنگ و ِجدال ِبِچِه ها تو کوچه ها

بر سِر عشقِ پاکشون

فاطو سیاه...

یادِت می آد

وَختی آب پَمپوزها                           

(تلمبه های آب دستی توی یک محل)

کم شده بود              

شاهد چه دعواهایی بودیم

قاطی صِدای دلهِ ها...

(حلبهای خالی روغن 17 کیلویی)

یادِت می آد، راضی می کردیم

تا یِه تومن ِبِمون بِدَن

بعدِ اونم

پَهلوُی طَبَقِ سر کوچمون  

(تخته ای که روی اون تنقلات میفروختن)

 وِلو میشدیم ...داد مِیزِدیم

پنچ زار قارا (قره قوروت)

هم باقاله (باقالی) هم سرتاسر

(شیرینی ای شبیه زولبیا،ولی خوشمزه تر)

صِدا میگه یادِت می آد

گم کردِن ِننِه مون تو بازارا

جمع کردِن و لشکر کِشی تو کوچه ها

کاپیتان کی بود

قُلدر لِین علی سیاه...

اما دِریغ، اما دِریغ

از لِین داغ زندگی

بچه گیها، مِثه نفتهای تو لوله ها

بُخار شدن، پرپر ِزِنون رفتن هوا

صِدا میگه یادِت می آد

صِدا میگه یادِت می آد

آه...یادُم می آد، یادُم می آد

ای کوچه های آبادان

ای شهر خون وخاک و باد

ای ِبِچِه های پیر شده

زیر فشار زندگی

ای لحظه های گم شده

توی غبار بردِگی

یادُم می آد، یادُم می آد

باری دِریغ، باری دِریغ

از لِین داغ زندگی

گریخت صِدای کودِکی

گریخت صِدای کودِکی

گریخت صدای کـــــو.......

       پایان

نويسنده : ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
comment نظرات () لينک