خاطرات بچه های قدیم آبادان2

قسمت دوم ِصدا میگه یادِت می آد سنگهای کِفِ کوچه رو جای توپ شوت می کردیم شبهای دیر رفتِنِمون به خونِه ِیه عالِمِه حِساب و مشق از خستگی،توی لِحاف کُهنِه مون چُرت می ِزدیم... ِصدا میگه یادِت می آد تابستونا فصل رُطّب ظهرهای داغ تو چهار حوض و آب ُتندو یا تو جوب(جوی آب)لینهای 8و3 از دست شرجی هوا شیرجه می رفتیم تو لِجن... زمستونا فصل کتاب و درس و مشق با ِبچِه های لخت و عور فیلمِ سوپرمن می دیدیم تو سینِما نور دو نِصفِه آدم،یه تومَن... ِصدا میگه یادِت می آد تو آفتابا...وای می ستادیم یه دستِمون توی هوا تو دستِمون،یه چوبِ نازُک و دراز ِبرای شکار مِلخها و بعدِ شم اگه کیش کیش نمی کردن ِبچه ها از طرح شکِل سایه شون روی زمین شکار می کردیم اونا رو یادِت می آد سنگ می ِزِدیم تو شیشه ها، در میرفتیم صاحب خونه ها داد می ِزدن ای ُتخم جنّا... یادِت می آد مسابقه دو می ِزِدیم تو کوچه ها یادِت می آد که پُلیسهای حفاظت از تو ِبریم و بُواردِه(از محلات اعیان نشین آبادان)
بیرون می کردن ماها رو... ِنی هَمبونِه ها،عروسیها روزای عید... حاجی فیروزه و سیاه بازی مدرسه ها،روفوزه ها وِلو شُدن تو کوچه ها تِیسِه گِری(گشتن)تو لِجنا ِبرای یه پولِ سیاه... ِچِلِب گرفتن(آویزون شدن) عقبِ شهر گدا تو کوچه ها پشت سرِ میرزا آقا داد می زدیم میرزا آقا دختر شده میرزا آقا دختر شده تو صِفای لِینِ14 شامورتی و ناصر پهلوون و مار گیرا یادِت می آد جمع می شدیم با ِبچه ها می پُرسیدیم کی میتونه از شَط ِبِپَره ِجمُو میگفت فِقَط خُدا... پایان قسمت دوم...  

/ 0 نظر / 5 بازدید