این شعر رو یکی از دوستان عزیز وبلاگی من بنام (اهورا) برام فرستاده و به احترام ایشون می ذارمش تو وبلاگم.

 

شب و احساس دلتنگی
از اینجا تا خیال تو
یه ساعت نیست که رفتی و
بهونه می کنم جات و
رها شو با من این لحظه
هوا عطره تو رو داره
دوباره خونه دلگیره
چشام تا صبح بیداره
می خوام تا حس کنم ماه و
تو آغوشم کناره تو
چقدر لمس تنت خوبه
می گیرم حس دستات و
یه فرصت از چشات می خوام
یه لحظه با تو تنها شم
توی آرامش دستات
بمونم تا که پیدا شم

/ 4 نظر / 4 بازدید
اهورا

عالی بود

سـانـتـامـاریـا

گفتی یاد گذشته های دور خودت افتادی،خوشحالم که حالت این جوری نیست. منم آبادانی ام ولی خــیــلــی وقته دیگه اونجا زندگی نمیکنم

کاوه

ولک پ کجایی پ

sonia

kob bood kili ghamghin[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][ناراحت][ناراحت][ناراحت]