خونخواهی

   خون خواهی

 

 آنکه عمرش همه در تلخی و هجران گذرد

 مرگ پیش نظرش همچو شکر شیرین است

 زندگی گرچه به افراد بشر شیرین است

 بگذرد عمر اگر تلخ و اگر شیرین است

شوق پروانه بنازم که به وصل رخ شمع

تلخی مرگ بر آن سوخته پر شیرین است

حرص مردم شود اندر گه پیری افزون

 همچو خوابی که به هنگام سحر شیرین است

 هنر خویش مکن عرضه بر بی هنران

 که هنر در بر ارباب هنر شیرین است

 تلخی شام فراق و غم پنهانی ما

 به امیدی که بیایی تو ز در شیرین است

 بهر خونخو اهی خون پدر خود بشتاب

 طلب خون پدر بهر پسر شیرین است

ای که از خلق جهان روی نهان ساخته ای

زندگی بی تو کجا بهر بشر شیرین است 

نوشته ذبیح الله احمدی گورجی

 متن این شعر رو یکی از بچه های با حال خرم آباد

بنام رستم سبزواری، در سال 64

در جبهه ی دربندیخان عراق به یادگاری

در دفتر خاطراتم نوشت

11/11/90

/ 3 نظر / 17 بازدید
پسرک

سلام بهم سر بزنی خوشحال می شم[گل]

پسرک

سلام بهم سر بزنی خوشحال می شم[گل]

آزاده

زندگی گرچه به افراد بشر شيرين است بگذرد عمر اگر تلخ و، اگر شيرين است آنکه عمرش همه در تلخي ايّام گذشت مرگ پيش نظرش همچو شکر شيرين است شوق پروانه بنازم که به وصل رخ شمع تلخي مرگ بر آن سوخته پر شيرين است سخن از غير هنر ، پيش هنرمند مگو چون هنر در بر ارباب هنر شيرين است ای که خلق جهان روی نهان ساخته ای زندگی بی تو کجا بهر بشر شيرين است منبع: " گلچین احمدي، ص 16، نوشته ذبيح الله احمدی گورجی