چشمها

سالها قبل که دوره ی نوجوونی رو تجربه میکردم

همون سالهای اولیه شروع جنگ...

با اون حال و هوا و شور ونشاط مخصوص خودش

و آدمای عجیب و غریبی ، که هر کدوم برای خودشون

دنباله رو مرام و مسلکی شده بودن و هیجانات انقلابی

از همه جاشون میزد بیرون...یکی چپی...یکی راستی

یکی توده ای ....یکی مجاهد... یکی طرفدار سلطنت و اشرافیت

خلاصه روزگار خرچنگ و قورباغه ای بود.....

امان ازاین آدمای بی جنبه و جو گیر.....آدمایی که فهمشون در حد

گوسفند هم نیست...و نمی دونند فکر چیه و فقط نگاه به دهن

دیگران می کنند و هر چی بهشون میگی رو مثل خر انجام میدن

حالا تصور کنید باید در کنار این آدمها

روزتو شب کنی و بسوزی و بسازی

..............بگذریم.....

من تو اون اوضاع و احوال با تفکرات مخصوص خودم

دوره ی پر خاطره  نوجوونی رو میگذروندم......

تو دبیرستانی که درس میخوندم

همه جور آدمی پیدا میشد....

یکسری خودشونو طرفدارای حزب ا... میدونستن

یکسری طرفدار مارکسیست...

وعده ای مجاهد خلقی و گروه های دیگه ای هم بودند

که از بیکاری .... هر روز با هم کل کل میکردن.....

و من از همشون متنفر بودم...چون احساسم

بهم میگفت همه ی اونها نون به نرخ روز خورن....

وغیر از اون خیلی هاشون حتی شستن خودشونم بلد نبودن

درواقع هیچکدومشون هم چیزی ازاون عقاید درک نمیکردند

خلاصه تو اون روزای مثلا قشنگ!!!!!!!

که در بالا توضیح دادم یه چیزایی کفر و قدغن و خط قرمز شده بود

و انجام اون کارها توهین به مقدسات و انقلاب و ..... اسلام!!!!! بود

واقعا با یاد آوری اون موقعها حالم خراب میشه......

من هم با یکسری از رفیقا ازخطوط قرمز رد شده بودیم

کار کفر آمیزو زشت ما ...

از نظرهمونا....خریدن و خوندن کتابهای مثلا ممنوع و بد آموز بود

کتابهایی که ما عاشقش بودیم و همون زمان بدلیل کمیاب بودنشون

چند برابر قیمت بابتشون پول میدادیم........چقدر سختی برای بدست

آوردنشون و خوندنشون می کشیدیم...فکر و دلخوشی ما فقط

همین بود.....یادش بخیر...تو اون کتابها...کتابهای پرویز قاضی سعید

بد جوری طرفدار و خاطرخواه داشت...هر وقت یک کتاب جدیدش رو

یکی از بچه ها پیدا میکرد انگار گنج پیدا کرده بودیم و با دقت بین

بچه ها دست بدست میچرخید و خونده میشد و الحق که کتابهای

عشقی قاضی سعید خیلی جذاب و با احساس نوشته شده بود

تو کتابهای این نویسنده دو تا از کتاباش خیلی سر سبد بودند

یکیش پلنگ دختر فریب..... و دیگری کتاب چشمها... بود

کتابهایی که برای جوونای اون زمان خیلی تاثیرگذار و دوست داشتنی بود

کتاب چشمها هنوز هم یکی از شاهکارهای قاضی سعید بشمار میره

یه روز تو زنگ تفریح یه گوشه ای از حیاط مدرسه نشسته بودم

و کتاب را لای کتاب درسی ام گذاشته بودم و در حال خوندنش

بودم که سایه ای را بالای سرم احساس کردم......سرم را که بلند کردم

ناظم بداخلاق و عقده ای مدرسه رو دیدم که با عصبانیت گفت

کتاب مزخرف میاری مدرسه که بچه ها رو اغفال کنی.....

بلند شدم و گفتم این حرفا چیه ....من کاری به کسی ندارم

سرم تو لاک خودمه.....اون نامرد کتاب رواز دستم قاپید

و از وسط دو نیمش کرد و تا مدتها هم درگیر این موضوع بودم

و ........ سالها گذشت و عقده خوندن اون کتاب تو دلم مونده بود

و چون اون کتاب بسیار نایابی بود دیگه نه خودم و نه دوستام

هیچکدوممون نتونستیم از اون کتاب گیر بیاریم......................

و همیشه احساس میکردم اون کتاب گمشده ی منه......

به همین خاطر ...هر چند وقت یکبار به میدان انقلاب میرفتم

و دنبال گمشده ام تمام کتابفروشی های انقلاب و خیابانهای اطرافشو

میگشتم تا بتونم اونو بخرم....تو این رفتنها خیلی از کتابهای این

نویسنده ...و نویسنده های دیگه ای مثل ارونقی کرمانی و امیر عشیری

رو گیر آوردم و چون خیلی به این مدل کتابا علاقه دارم...مثل جون ازشون

مراقبت می کنم...ولی کتاب چشمها مثل قطره ی نایابی شده بود

که هر چه میگشتم...بیشتر از پیدا کردنش نا امید می شدم......

تمام کتابفروشی ها تو این چند سال دیگه منو میشناختن و شماره ی

منو داشتن و تا کتاب قدیمی و جالبی پیدا میکردن بهم زنگ میزدن

تا اینکه دو روز پیش یکی از اونا بهم زنگ زد و گفت که کتاب چشمها رو

گیر آورده ....و چون میدونست خیلی دنبالشم اونو با قیمت خیلی بالا

بهم پیشنهاد داد و چون نداشتن اون کتاب کلافم کرده بود

به سرعت رفتم و کتاب زیبای چشمها رو خریدم و نمی دونید...

بعد از سالها انتظار... الان با داشتن این کتاب چه حس قشنگی دارم

 

                         حسن آواره 93/1/27

/ 1 نظر / 7 بازدید
عمه

ای لعنت برهمه ی ناظمهای بداخلاق .منم یک خاطره بسیارتلختراز مال تو داررررررررررررم.اون مرداماتلخیش تودلم هنوز زنده است