روز شوم ( بياد پلاسكو )

مي رسد در صبح زردي

زوزه يك باد وحشي

شيون جغد در خــــــــرابه

مي دهد بوي جدايي ......

در هوای سرد دی ماه

در دل یک شهر بیرحم

در خیابانی قدیمی

و صـــــــلوة ظهر ابری

ساختماني پير و تنها

مرگ را نظاره مي كرد

روز نحس آخر دي

روز شوم مردن عشق

لحظه مرگ و جدايي

ساختماني رو به قبله

مرگ را فرياد مي كرد..........

ساختمان پیر اين شهر

لحظه جان کندنش بود

ساختمان تنها و خسته

با صدای بی صدایش

خاطراتش را رقم زد

روزهای رفته از دست

روزگار تلخ و شیرین

چون غباری گم شد و مرد

ساختمان در حال مردن

در درونش دود و آتش

بیصدا چون شمع میسوخت

ناله اش خشکیده در بهت

می سوخت از درد غربت......

توی سرمای زمستان

و در آن دود و هیاهو

ساختمان میسوخت از خشم

شعله هایش گرم و سوزان

و گــروهی مرد گمنام

در نبرد با خشم آتش

و هجومی نابرابر......

ناگهان افتاد از پا

ساختمان پیر و تنها

و پلاسکو رفت بر باد .......

ساختمان با ناجیانش

غرق دود و غرق خون شد

مرگشان مرز جنون شد

آه چه مظلومانه رفتند

بي هوا از شهر بيرحم

آن بزرگمردان ایثار

آن شهيدان فداکار

باز هم مردان آتش

شهر را شرمنده کردند........

آن بزرگ مردان گمنام

پهلوانان گل و نور

آرزوها برده در گور

گشته اند جاوید و مغرور

و جدا از این همه فخر

 چه غریبانه و مظلوم

جسمشان خاک وطن شد

آرزوشان در كفن شد......

سرزمین خسته من

داده گلهای عزیزی

داغدار است و عزادار

از فراغ آن شهیدان

و چه تلخ است مرگ باران

زنده بادا یاد یاران............


آواره 97/10/23

 

/ 0 نظر / 48 بازدید