زندگي ذره كاهيست ، كه كوهش كرديم

تقريبا يكسال ديگه از عمر مون گذشت

روز و شب چقدر سریع میگذره و تمام میشه.

عمر کوتاه ما هم بسرعت باد،درحال حرکته.....و برای رسیدن

به آخر خط چقدر شتاب و عجله داره............

یه روزی بچه بودیم.... با تمام قشنگی هاش و بازیهاش.....

دنیای پاک و آسمون آبی،همراه با دلهای مهربون و بی کینه

همه با ما خوب ومهربون بودن............روزگار گذشت و گذشت...

ما بزرگتر شدیم....مدرسه رفتیم....نوجوون شدیم و باز هم بزرگتر...

هر چی بزرگتر شدیم... بدیها،سیاهی ها،دشمنی ها.....خودشونو بیشتر

نشون دادن و تو زندگیمون سایه انداختند...................

حالا که به گذشته بر میگردیم و نیم نگاهی میندازیم.............

می بینیم که قطار عمر،بی وفقه وبا سرعت زیاد به خط آخر نزدیک میشه.

همه ما این قصه رو میدونیم و قبول داریم ولی نمی دونم چرا.................

دست از یه سری از کارهامون بر نمی داریم؟.........چرا نمی خوایم.....

با همدیگه،با اونایی که در این سفر کوتاه، همراه و همسفریم.........

کمی مهربونتر و صمیمی تر باشیم.پس کی میخوایم از این فرصت...

کوتاه استفاده کنیم....چرا از گذشته ها و از زندگی رفته هامون.........

درس نمی گیریم؟...چرا به همدیگه محبت نمی کنیم؟... یک سال دیگه....

مثل برق و باد گذشت و تموم شد.......پس کی می خوایم با هم باشیم؟...

پس کی می خوایم آدم بشیم؟..............

آواره 98/12/11


/ 0 نظر / 523 بازدید