شیشه عمر

تو قصه های قدیمی ایران افسانه های زیادی......

راجع به دیو و جن و پری خوندیم.

داستانهای تلخ و شیرینی که رویا های بچگی ما رو زنده میکرد

و ما خودمونو جای قهرمانهای داستان فرض میکردیم...

و در آخر هم قهرمان داستان ، با غلبه بر دیو زشت و سیاه ، با شکستن

شیشه ی عمر دیو به زندگیه اون پایان می داد...و اونو میکشت

آخر داستان هم ، قصه گو میگفت پایین اومدیم دوغ بود

قصه ی ما دروغ بود...و با گفتن این شعر به شنونده می فهموند

که قصه فقط یک رویاست و واقعیتی نداره...و شیشه ی عمر وجود نداره.

ولی من میخوام براتون............

یه قصه از شیشه ی عمر آدما بگم که راسته...راسته....

آدمای با صفایی که یه روزی تو همین دنیا کنار ما ، و با ما زندگی میکردن.

یکی بود ...یکی نبود

یه شهر قشنگی بود که تو هیچ جای دنیا مثل اون نبود

این شهر زیبا و قشنگ اسمش هم قشنگ بود

همتون اسمشو شنیدید.....آبادان...

آبادان همه چیزش با شهرهای دیگه فرق داشت

خونه هاش...کوجه هاش...خیابوناش...و آدماش با یه پالایشگاه قشنگ

همشون تک بودن...حتی هوای اونجا  با همه جای دنیا فرق میکرد

یه بوی قشنگی داشت هوای اونجا..........یه هوای غریب.

که پر بود از بوی مواد نفتی... نه اشتباه نکنید ..بر عکس تصور

اون بو اونقدر دلچسب بود که همه آدماش از ته دل اونو تنفس میکردن

و لذت میبردن...کارگرای پالایشگاه که توی اونجا کار می کردن

بیشتر به اون بو علاقه و عادت داشتن تا جایی که بعد از

سی و چند سال کار کردن در اون فضا و حال و هوا....

موقعی که بازنشسته می شدن و از اون محیط دور می شدن

خیلی زود مریض می شدن و از دنیا می رفتند....و یه جورایی

از دوریه بوی نفت و مواد نفتی دق میکردن.

بعدها اون کارگرای عاشقِِ ، متوجه شدن که وابستگی شدیدشون

به اون مواد نفتی و اون فضای خاص و بیاد موندنی باعث

مرگشون میشه...بخاطر همین از اون به بعد موقع بازنشستگی شون

شیشه های کوچیکی از اون مواد رو پر میکردن و با خودشون میبردن

که هر وقت دلشون برای پالایشگاه تنگ شد اونا رو بو کنند

تا بتونن دوری پالایشگاه رو تحمل کنند و زنده بمونن...

و در واقع اون شیشه ها برای اون آدمها همون شیشه ی

عمرشون بود..........یاد همه ی اون کارگرای دوست داشتنی بخیر

و روح همه ی اونایی که یه روز بزرگترین پالایشگاه دنیا رو ساختن

و حالا دیگه بین ما نیستن شاد....همچنین یاد پدرعزیز و بزرگم...

فلک داد و فلک داد و فلک داد

                               فلک دار و ندارم داد بر باد

بیا ای دوست ببین کار خدا را

                           که تخت و تاج شاه را داد بر باد

                 حسن آواره 93/5/2

 

/ 0 نظر / 24 بازدید